ﯾﺎ ﺍﻣﺎﻡ ﺭﺿﺎ...

آهو آمد سوی تو آرام شد، پس می شود

درحریمت هر که بی کس می رود کس می شود

یک عبای آبی و عمامه ای از جنس نور

آسمان ازدست این گنبد ملبّس می شود

خوب ها از چشمشان "می" می چکد اما چرا

قسمت چشمان من انگور نارس می شود؟

تو دلیل اعتبار گنبد و نقّاره ای

آهن و سنگ ازوجود تو مقدّس می شود

دل اگر تاریک باشد در حریمت چون کلاغ

زود در بین کبوتر ها مشخّص می شود

پنجره فولاد،سقّاخانه وگنبدطلا

هرکه در صحن است محو این مثلّث می شود

بمان عزيز دلم بمان زهرا...


هم سپر میشد برایم هم زره هم ذوالفقار

باوجود فاطمه شمشیر میخواهم چکار؟

علی اکبر لطیفیان

ندهدفرصت گفتار به محتاج كريم...

ندهد فرصت گفتار به محتاج كريم...

گوش اين طايفه آواي گدا نشنيده...

يا امام حسن...

اربعين...زينب...بي رقيه...


امان از دل زينب(س)

هر طور بود آمدم اینجا گمان نبود

اصلاً اُمیدِ آمدنِ کاروان نبود

من زینبم نه زینب وقت وِداعمان

زینب به زیر جامه اش این داستان نبود

من زینبم نه زینب تا عصر یازده

موی سپید و این همه قَدِ کمان نبود

آسان نبود رفتن ما تا به کوفه، شام

گاهی میان قافله یک لقمه نان نبود

آسان نبود رفتن ما با حرامیان

پرده نداشت محمل ما، شأنمان نبود

آسان نبود آمدن ما از این مسیر

غیر ِ سرت به رویِ سرم سایبان نبود

این قافله که خانم قامت کمان نداشت

دارایِ دختری شده لکنت زبان نبود

تعداد ما کم است نپرس از دلیل آن

با نازدانه ات احدی مهربان نبود


رفتی و بردی اصغر و حتی برای من

نگذاشتی رقیه يِ خود را برای من


با اشکِ چشم غسل زیارت کنم حسین

وقتش رسیده جان برود از تنم حسین

حالا که باز هست دو دستم چه فایده؟

دستی نمانده سینه برایت زنم حسین

دیگر رسالتم که به پایان رسیده است

بگذار کربلا بشود مدفنم حسین


هر چه به من گذشت فدای سرت حسین

معجر که هست روی سر خواهرت حسین


بعد از تو گاه قافله سالار بوده ام

گاهی سپر، طبیب، پرستار بوده ام

هر جا برای حفظ امام زمانه ام

زهرا میان کوچه و بازار بوده ام

بی معجزه، بدون عصا، با قَدِ خَمَم

موسی میانِ مجلس اغیار بوده ام

چشم یزید کور شد از خطبه های من

من ذوالفقار حیدر کرار بوده ام

من پس گرفته ام عَلَم ِ ساقی ِتو را

تا ساقی ات بداند علمدار بوده ام


از من مپرس، مگو خواهرم کجاست؟

آن بلبل سه ساله ي من دخترم کجاست؟


یادت که هست آنچه سر پیکرت شد و

چوب و عصا و نیزه فرو در پَرَت شد و

از پشتِ سر گرفت به بالا سر ِتو را

آنچه به پیش من ِ خواهرت شد و

می آمدند دستِ پُر از قتله گاه و بعد

در زیر سُم ِ اسب لگد پیکرت شد و

رفتم به شام و كوفه به همراه یک نفر

یک ساربان که صاحب انگشترت شد و

گاهی فراز نیزه و دروازه مرقدت

گاهی میان طشت ، نزولِ سرت شد و

آرام گفته ام که ابالفضل نشنود

حرف از کنیز بردن یک دخترت شد و

(شاعرش را نميشناسم)

جان حسين عليه السلام...

كاروان غمت اي عشق چهل روز كه هيچ

تا چهل قرن اگر گريه كند باز كم است

برا منبريا...


این شاید بهترین سؤالی است که باید به آن حسابی پرداخت. ما در کلاس «فن خطابه» که برای طلاب گاهی توفیق پیدا می کنیم، یازده مرحله را برای یک خطیب می شماریم که خطیب باید این یازده مرحله را قبل از رفتن بالای منبر رعایت کند. چرا که ما گاهی یک کت دوخته ایم، تن همه می کنیم ولی آیا این کت تن همه می رود یا نه؟ به درد همه می خورد یا نه؟ به هر اندامی به هر تنی زیبا جلوه می کند یا نه؟ آن یک بحث دیگر است. پس ما باید 11 عملیات را انجام بدهیم بعد بر کرسی وعظ و خطابه بنشینیم.

اول مخاطب؛ خیلی مهم است که مخاطب چه کسی است؟ دختر است یا پسر؟ زن است یا مرد؟ سنش، فهم و تحصیلاتش، میل و نیازش، جغرافیا و فرهنگ و آداب و رسومش، ذائقه او را بشناسیم، ادبیات گفتار مخاطب را بشناسیم، تعدادشان، ویژگی های روحی شان، دین و مذهبشان، مجرد یا متأهلند؟ انقلابی اند یا ضدانقلاب اند؟ داوطلب آمده اند یا سربازند؟ اینها در فصل اول خیلی مهم است که انسان مخاطب خودش را کاملاً بشناسد. پس اولین کاری که خطیب باید انجام بدهد، مخاطب شناسی است.

 

دومین کاری که باید خطیب انجام بدهد، انتخاب موضوع است. مخاطب گاهی خودش موضوع را پیدا می کند، گاهی از یک اهل فن و خبره سؤال می کند.

 

سومین مرحله و سومین عملیاتی که خطیب باید انجام بدهد، مسأله یابی و مشکل یابی است؛ یعنی واقعاً آفتی را که مخاطب بدان مبتلاست شناسایی و برای آن آفت و آسیب نسخه بنویسد، کار درمانی و عملیاتی انجام بدهد.

 

چهارمین نکته ای که یک خطیب باید رعایت کند، زاویه دید به آن موضوع است. از چه زاویه ای می خواهد به موضوع بپردازد؟ اینها بحث های فراوان دارد. بعد از این چهار اقدام، تازه باید وارد کتابخانه بشود.

 

پنجمین کار، مطالعه برای جمع آوری مطالب است. حالا مطالب را جمع آوری کرده و می رسد به مرحله ششم که چینش این مطالب بر اساس تأثیرگذاری در حوزه اندیشه و احساس و رفتار مخاطب است. در این چینش، باید نکته هفتم را رعایت کند: توجه ویژه به شروع سخنرانی، یعنی ایجاد انگیزه اولیه، یعنی سخنران باید بداند در ابتدای منبر، ذهن مخاطب را مهار کند و به دست بگیرد. مثل دوشاخه برق که وارد پریز می شود، باید در همان ابتدا، برق سخنرانی، مخاطب را بگیرد. اینکه چطوری بحث را شروع کنیم خودش شیوه های متفاوت و مختلفی دارد که خطیب باید به آن ها دقت داشته باشد.

 

هشتمین کاری که خطیب باید انجام بدهد، توجه ویژه به نقطه اوج تأثیرگذاری است.

 

نهمین عملیات، مقدمه چینی و توجه ویژه به مقدمات روضه است. متأسفانه خیلی از خطبای ما در این میدان زحمت نکشیده اند.


دهمین اقدامی که باید یک خطیب انجام بدهد، پیاده کردن مطالب است. مثلا در یک برگه A4 جوهر بحث، مواد موضوع و پلان محتویات مورد نظر خود را خلاصه نویسی کند.

 

و یازدهمین پله، تمرین در بالای منبر است. یعنی اگر بتواند بحثی را که آماده کرده، یک بار برای خودش یا اهل خانه بیان کند تا بتواند به همه ابعاد آن مسلط بشود.

 

اگر خطبای ما، جوانان روحانی ما، این اصول را خوب دقت بکنند قطعا منبرهای ما از وضعیت موجود بیرون خواهد آمد و بسیار حرفه ای تر و دقیق تر خواهد شد.

به نام نامي سر...



به نام نامی سر، بسمه‌ تعالی سر

بلند مرتبه پیکر، بلند بالا سر

فقط به تربت اعلات، سجده خواهم کرد

که بنده‌ی تو نخواهد گذاشت، هر جا سر

قسم به معنی لا یمکن الفرار از عشق

که پر شده است جهان، از حسین سرتاسر

نگاه کن به زمین! ما رأیت إلا تن

به آسمان بنگر! ما رأیت إلا سر

سری که گفت: "من از اشتیاق لبریزم

به سرسرای خداوند می‌روم با سر

هر آنچه رنگ تعلق، مباد بر بدنم

مباد جامه، مبادا کفن، مبادا سر"

همان سری که "یحب الجمال" محوش بود

جمیل بود، جمیلا بدن، جمیلا سر

سری که با خودش آورد بهترین‌ها را

که یک به یک، همه بودن سروران را سر

زهیر گفت: حسینا! بخواه از ما جان

حبیب گفت: حبیبا! بگیر از ما سر

سپس به معرکه عابس، " أجنّنی"گویان

درید پیرهن از شوق و زد به صحرا سر

بنازم " أم وهب" را، به پارۀ تن گفت

برو به معرکه با سر ولی میا با سر

خوشا به حال غلامش، به آرزوش رسید

گذاشت آخر سر، روی پای مولا سر

چنان که یک تن دیگر به آرزوش رسید

به روی چادر زهرا گذاشت سقا، سر

در این قصیده ولی آنکه حسن مطلع شد

همان سری است که برده برای لیلا سر

همان که احمد و محمود بود سر تا پا

همان سری که خداوند بود، پا تا سر

پسر به کوری چشمان فتنه کاری کرد

پر از علی شود آغوش دشت، سرتاسر

میان خاک، کلام خدا مقطعه شد

میان خاک؛ الف، لام، میم، طا، ها، سر

حروف اطهر قرآن و نعل تازه‌ی اسب

چه خوب شد که نبوده است بر بدن‌ها سر

تنش به معرکه سرگرم فضل و بخشش بود

به هرکه هرچه دلش خواست داد، حتی سر

جدا شده است و سر از نیزه‌ها درآورده است

جدا شده است و نیفتاده است از پا سر

صدای آیۀ کهف الرقیم می‌آید

بخوان! بخوان و مرا زنده کن مسیحا سر

بسوزد آن همه مسجد، بمیرد آن اسلام

که آفتاب درآورد از کلیسا سر

عقیله، غصه و درد و گلایه را به که گفت؟

به چوب، چوبه محمل، نه با زبان، با سر

دلم هوای حرم کرده است می‌دانی

دلم هوای دو رکعت نماز بالا سر

جان حسين عليه السلام...


این گریه ی برای تو عین طهارت است

عـابــد چــرا مـعــطّـل آب وضــو شـــود

خانه خراب عشقم و سربارِ زینبم...


 

خانه خراب عشقم و سربارِ زینبم

در به در مجالس سالار زینبم

 

این نعره ها و عربده ها بی دلیل نیست

یک گوشه از شلوغی بازار زینبم

 

هرکس به بیرق و علمش چپ نگاه کرد!

با خشم من طرف شده؛ مختار زینبم

 

آتش بکش، به دار بزن ، جا نمی زنم

جانم فداش، میثم تمار زینبم

 

از زخمهای گوشه ی ابروی من نپرس

مجروح داغ دلبر و بیمار زینبم

 

شکر خدای عزوجل مکتبی شدم

من از دعای خیر علی، زینبی شدم

 

غم خاضعانه گوش به فرمان زینب است

انگشت بر دهان شده ، حیران زینب است

 

ایوب دل شکسته ی با آن همه مقام

شاگرد درس صبر دبستان زینب است

 

هرگز نگو که چادرش آتش گرفته است!

این شعله های خیمه، گلستان زینب است

 

اصلاً عجیب نیست شکست یزدیان

وقتی حجاب سنگر ایمان زینب است

 

او پس گرفت هستی خود را زگرگها

پیراهنی که مونس کنعان زینب است

 

امروز اگر حسینی و پابند مذهبم

مدیون گریه های فراوان زینبم

 

باور نمی کنم سر بازار بردنت

نامحرمان به مجلس اغیار بردنت

 

از سینه ی حسین، تو را چکمه ای گرفت

از کربلا به کوفه، به اجبار بردنت

 

پای سفر نداشتی ای داغدار درد

با یک سر بریده، به اصرار بردنت

 

پهلو کبود! گریه کنان تازیانه ها

با خاطراتی از در و دیوار بردنت

 

فهمیده بود شمر غرورت شکسته است

از سمت قتلگاه علمدار بردنت

 

تو از تمام کوفه طلبکار بودی و...

در کوچه هاش مثل بدهکار بردنت

 

در پیش گریه های تو این گریه ها کم است

                               سرهای قدسیان همه بر زانوی غم است

ارباب...

ارباب شرمنده ام ...

خيلي سعي كردم برات بميرم...

نشد...جراتشو نداشتم...

شما ببخش...

اجازه هست بگویم چقدر خسته شدم...

اهل بیت(ع)-عاشقانه

 

نشسته ام که برای دلم هوار کنم

جواب کرده طبیبم، بگو چه کار کنم؟

 

اجازه هست بگویم چقدر خسته شدم

اجازه هست که نفرین به روزگار کنم؟

 

نگاه کن چقدر رنگ و روی من زرد است

چگونه این همه پاییز را بهار کنم؟

 

برای باختنم هیچ در بساطم نیست

ولی دوباره هوس کرده ام قمار کنم

 

چقدر ساده مرا گیسویت به بند کشید

خدا نیاورد آن روز را فرار کنم

 

اگر دو چشم تو، یعنی دو تا غزالت را

خدا به من بدهد، شیر را شکار کنم

 

من: عاشق تو، تو: معشوق من، بفرمایید

ازین دو تا به کدامینش افتخار کنم؟

 

من عاشق تو نبودم که آخر عمری

کنار زلف تو تسبیح اختیار کنم!

 

ببین در آب خودت را و حق بده بعداً

نمی توانم اگر گریه را مهار کنم

 

ازین به بعد حلالت نمی کنم بروی

چقدر پنجره را خرج انتظار کنم؟

 

ببین چگونه گرفتار کرده اید مرا

بگو چه کار کنم من بگو چه کار کنم؟!

نه پای رفتن دارم، نه روی رفتن... آه!

خدا نخواست ازین دردسر فرار کنم

 

بزرگ نیستم اما فقط اجازه بده

که سر فدای شمای بزرگوار کنم

علی اکبر لطیفیان

سلام...

سلام خيلي غرق كارشديم ...

يا شايدم بازي...

دلم برا رفيقام تنگ شده...

حسن آقا اسماعيلي مهدي ورمقاني

شهاب آدينه ...

مكافات... مقداد...

و...

چقدر دور شديم ...يا امام حسين تمام خوشحاليمون اينه كه در پناه توييم...

مسلميه ...

دوسال بود مسلميه كربلا بوديم...

ولي انگار امسال قسمت نيست...

  يا مسلم ابن عقيل (ع)

كوفه را با تو حسين جان سر و پيماني نيست

هرچه گشتم به خدا صحبت مهماني نيست

 

به خدا نامه نوشتم به حضورت نرسيد

آن چه مانده ست مرا غيره پشيماني نيست

 

جگرم تشنه ي آب و لبِ من تشنه ي توست

بين كوفه به خدا مثل ِ من عطشاني نيست

 

موي من را دم دروازه به ميخي بستند

همچو زلفم به خدا زلف پريشاني نيست

 

زرهم رفت ولي پيرهنم دست نخورد

روزيِ مسلمت انگار كه عرياني نيست

 

دخترم را بغلش كن به كنيزي نرود

چه بگويم كه در اين شهر مسلماني نيست

(علي اكبر لطيفيان)

التماس برا عرفه...

سگ ولگرم و نگزار از اينجا بروم...

در اين خانه اگر پوزه نمالم چه كنم...

كم آوردم...

شير هم كه باشي...

جلو جماعت گاو كم مياوري...

ناله شاه كاظمين كجا...

ناله ی وا جگر نزن اینقدر

جگرت را شرر نزن اینقدر

 

با صدای نفس نفس زدنت

پشت در بال و پر نزن اینقدر

 

بیشتر می زنند بر روی طشت

ناله بیشتر نزن اینقدر

 

پشت در هیچ کس به فکر تو نیست

پس سرت را به در نزن اینقدر

 

صورتت را مکش به روی زمین

خاک را بر قمر نزن اینقدر

 

سن و سالت نمی خورد بروی

آه! حرف سفر نزن اینقدر

 

وسط کوچه ات می اندازند

به لب بام سر نزن اینقدر

 

عمه ات را صدا بزن اما

ناله یا پدر نزن اینقدر

 

ناله بر شاه کاظمین کجا؟

ولدی گفتن حسین کجا؟

 

ﻧﻘﺎﺭﻩ ﺑﺰﻥ ﮔﺮﯾﻪ ﺑﮕﯿﺮﯼ ﺍﺯ ﻣﺎ ...

ﺳﻼﻡ 

جاﻫﻤﻪ ﺧﺎﻟﯽ ﺁﻗﺎ ﺑﺎﺯﻡ ﺷﺮﻣﻨﺪﻣﻮﻥ ﮐﺮﺩ ... ﻭﻗﺘﯽ ﺁﺧﺮ ﺷﻬﺮﯾﻮﺭ ﺩﺍﺷﺘﯿﻢ ﺑﺮﻣﯿﮕﺸﺘﯿﻢ  ﺑﺎﺯﻡ ﺣﺎﺝ ﻣﯿﺜﻢ ﮔﻔﺘﯿﻢ ﭼﯽ ﻣﯿﺸﻪ ﺯﯾﺎﺭﺕ ﻣﺨﺼﻮﺻﻪ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﺑﺎﺷﯿﻢ ...

الاﻧﻪ ﻣﯽ‌ﮔﯿﻢ ﭼﯽ ﻣﯿﺸﻪ ﻋﺮﻓﻪ ﮐﺮﺑﻼ ﺑﺎﺷﯿﻢ ...


من

ايل و تبارم فدات حسين...

مرحوم کربلایی احمد حسینعلی تهرانی می فرمودند :

"روزی در حرم حضرت سیدالشهداء علیه السلام مشغول عشق بازی با آقا بودم و از دست خودم شاکی به دامان آقا پناه می بردم . در همان حال به حضرت عرض کردم : حسین جونم ... ، پسرت علی اکبر علیه السلام بود پسر حسین پسر علی علیه السلام . برادرت هم عباس علیه السلام است و او هم فرزند علی علیه السلام . خود شما هم که حسین پسر علی علیه السلام هستی . همگی شما گُلِ سر سبد عالم وجودید و فرزند علی علیه السلام .

" "من چه خاکی به سرم کنم که اصل و نسب درست حسابی ندارم ؟ " "  

*همان موقع شخصی از مومنین که واسطه ی بین من و حضرت بود ؛ و سخنان ما را رد وبدل می کرد ، نزد من آمد و گفت :

" حضرت ، از این سخن شیرین تو خنده اش گرفته است "

عرفه...

نميدانم زائر ميشوم يا نه...

اين شك سخت آزارم ميدهد...

و زينب با خود گفت آيا دوباره او به خيمه ها بر ميگردد يا نه...

چه بگويم كه حتي پيراهن كهنه اوهم برنگشت ...

همه رفتند شمر ول كن نيست...

آه ...

گاهي وقتا شده از دست خودت خسته بشي...

كربلا...

رفيقام...

اشك...

تف به سخنراني...

تف به دنيا...


فداي حسين...


خونِ خوبان همه فدايِ حسيـــــــن

 
 

جان به قربانِ بچه هاي حسيــــــن

 
 
 

خوش به احوالِ هفت پشتِ كسي

 
 

كه شده نوكر و گداي حسيـــــــــن

 
 

ميرسي در مسير ِ سِـير و سُلـــوك

 

آخر ِ سر به كربلايِ حسيــــــــــــن

 
 

بخداوند قسم شفا بخش اســــت

 
 

تربت و نذري و غذايِ حسيــــــــــن

 
 

بعدِ روضه عجيـــب مــيــچــســبــد

 
 

دو سه تا حَبه قند و چايِ حسيـــن

 
 

همه يِ دلخوشيِّ من روضه سـت

 
 

پس نكن ناخوشم خدايِ حسيـــن

 
 

تـــا مُـــحَـــرَم مـــــرا نــگــه داريــد

 
 

دلِ من تنگ شده برايِ حسيـــــن

 
 
 

عـــاقـــبــت مــيكـُشَــد مـــرا داغ ِ

 
 

جسم ِ عريان و بوريايِ حسيـــــن

 
 

اي خــــدا بـعـــدِ مـــرگ اجازه بده

 
 

كه بيايم به روضه هـــــــايِ حسين

 

 

امام رضايي ها گرد هم مي آيند...


58 روز تا محرم...


يا اخا، يا غريب، يا مظلوم

چه كسي نيزه در گلويت كرد؟

از عقب ميكشيد مويت را

بي حيايي كه پشت و رويت كرد

من بی دل آمدم که تو دلدار من شوی ...


من بی دل آمدم که تو دلدار من شوی

غمدیده آمدم که تو غمخوار من شوی

 

شادم که در حریم تو افتاده بار من

آیا شود ز لطف خریدار من شوی

 

خود را ز راه دور کشاندم به کوی تو

دلخسته آمدم که مددکار من شوی

 

هر طور راحتی ، بزن ، اما نمی روم

این بار آمدم که فقط یار من شوی

 

من ورشکسته گنهم می شود؟ شبی

یوسف شوی و گرمی بازار من شوی

 

عمرم به باد رفته به داد دلم برس

من آمدم که مونس من یار من شوی

 

آقاییم همیشه ز سلطانی شماست

یک عمر نوکرم که تو سالار من شوی

 

خوانم میان صحن تو تا روضه ی حسین

گویا که از وفا تو گرفتار من شوی

 

پیچیده باز در حرم تو صدای من

دست شماست روزی کرب و بلای من

 

مراسم جشن ولادت حضرت معصومه سلام الله عليه...

مراسم جشن ولادت حضرت فاطمه معصومه سلام الله عليه

واعظ: حجت الاسلام مقداد راوند

مديحه سرايان:حاج علي ابو طالبي،جواد خليق،فريد قمري،و...ذاكرين اهل بيت

شنبه 16شهريور از ساعت 20:30

ميدان كرج- بن بست رضايي-بيت حاج ميثم يعقوب پور...


در جوابيه بعضي دوستان...

با خودم ميگم...

اوني كه به ما ن ر ي د ه بود...

كلاغه بووووووق دريده بود...


گوشه دايره...

سلام بعضي ها تو مجموعه دنبال گوشه دايره هستن...

بابا من موندم تو اين مجموعه چي تربيتي چه غير تربيتي ...

بابا زشته اينقدرمجموعه محصور نكنيم...

مداح تربيتي فقط سيد امير  و محمد شعباپور كه نيستن...

ما الان تو دهه 90 هستيم بعضي حرفا مال قديم بودم...


جلسه شهادت امام صادق به روايت تصوير...

ساعت 8:40 دقيقه هنوز بنر پشت سخنران نرسيده...


احسنت به قاري...

و اين است پيش منبري...داريم جا ميندازيمش...

...

جمعيت فوج ميزد...ما فكرشو نميكرديم...

شروع آتشين...نواي حرم دانلود كنيد...

عكس برگزيده...

...

سلطان كولاك كردي...

حاج ميثم ايولا...

ياد وحيد رو زنده كردي...

خدايي هيچ خونه ايي رو بي مادر نكنه...

سلام يه چند روزي مادر ما رفته مسافرت...

پدر ما در اومده...

كمبود محبت...

كمبود مواد معدني و ويتامين و پروتئين و...

تنفر از تخم مرغ...

بي پولي...

درگيري با پدر خانه...

و خلاصه اينكه دلم مامانمو ميخواد...

يا شيخ الائمه...يا امام صادق عليه السلام...